| بازی و داستان کوتاه |
سلام. سارا جوجو (دتیای خنده) هر کی دوست داره می تونه انجام بده!!!
10تا چیز که به اونا علاقه مندمم ؟ 1. اولین مورد که معلومه <<< خـــــــــــــــدا جون >>> 2. دومیشم معلومه <<< خانوادم >>> 3. دوستام 4. 3داقت 5. موزیــــــک ( pop ) البته بگما rap هم دوست دارم اما نه همشو!! 6. کامپــیــوتـــــر! 7. رنگ آبی آسمونی و رز سرخ!! 8. شنــــــــــــا و دوچرخه سواری 9. نی نی های تپل و خیلی خیلی خیلی شیطون 10. و هدیه 10 تا چیز که ازشون بدم میاد ؟
اگه 24 ساعت به آخر زندگیت مونده باشه چی کار میکنی؟ معلومه دیگه حلالیت گرفتن از آدمایی که میشناسمشون. خوشحال کردن اطرافیان. به داداشم اون چیزی که عمریه ازم می خواد رو میدم!! روی مامان بابامو میبوسم و آماده رفتن!! آخرش هم می زنم تو سرم که خدایا منو ببخش(( همه مون همینیم!! نه؟؟! )) هله هوله ی مورد علاقمممممم !!
از شکلات کاکائویی هم خوشم میاد!
خب حالا بریم سراغ یه داستان کوتاه !!
صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود. تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما! خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشهگي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم. وقتي داشتيم برميگشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نميكنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من. وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم تا امروز هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت راحت . در جواب بهش گفتم خواهش مي كنم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقهاي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچههام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو ميخوندند. ... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!
+
تاریخ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 8:19 نویسنده آیدا جون
|
|
| خورشید |
ســلام دوستـــای گـل خــودم !
بینـــم تا حالا خورشید رو تو دستات گرفتی؟؟ می خوای بدونی چطوری؟!! آره!؟ پس برو ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
تاریخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:50 نویسنده آیدا جون
|
|

منم این بازی رو انجام دادم!!
تمر هندی و لواشک ترش!!
؛ چیپس و پفک به میزان کافی






